خوش آمديد!
11:50 پنج شنبه 12 شهريور ماه ، 1389
اخبار موسسه ثقلین در ایکنا
ورود به صفحه اختصاصی اخبار موسسه ثقلین در خبرگزاری قرآنی ایران ایکنا



جستجو


ورود به سایت
عضويت سريع
آمار سایت
تقویم و مناسبتهای امروز
لوگوی پایگاه ثقلین
پخش مستقیم حرم امام رضا(ع)
پخش مستقیم حرم امام رضا (ع)
اذن به یک لحظه نگاهم بده

فلسفه قیام حضرت اباعبدالله الحسین(ع)

من خروج نكردم از براي تفريح و تفرّج، و نه از براي استكبار و بلندمنشي، و نه از براي فساد و خرابي، و نه از براي ظلم و ستم و بيدادگري! بلكه خروج من براي اصلاح امّت جدّم محمّد صلّي الله عليه و آله مي‌باشد.  يكي از شعائر شاخص و بارز شيعه، و بلكه به عبارت صحيح‌تر بايد گفت: اصل و پاية همة اصول و مباني تشيّع، محبّت و تولّي اولياء دين حنيف، حضرات معصومين صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين مي‌باشد؛ چنانچه در روايت معروف وارد است: بُنَي الإسلامُ علَي خَمْسٍ: علَي الصَّلوةِ‌ و الزّكوَةِ‌ و الصَّومِ و الحَجِّ و الوَلايَةِ؛ و لَمْ يُنادَ بِشَيءٍ كَما نوديَ بِالوَلايةِ![1]



 «اسلام بر پنج ركن استوار است: نماز، روزه، زكات، حجّ و ولايت اهل بيت رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم؛ درحاليكه خداي متعال به هيچيك از اينها توصيه نفرموده، به آن ميزان كه دربارة ولايت توصيه كرده است!». و در اين مورد روايات از حدّ تواتر فراتر است. حقيقت مكتب تشيّع منحصر در ولايت و انقياد بي‌چون و چرا و اطاعت محض از حضرات معصومين عليهم الصّلوى و السّلام است؛ و ظهور اين مكتب و تبلور مباني آن در احياء‌ ذكر و ابراز مراتب مودّت و محبّت به خاندان رسالت تحقّق مي‌يابد.

 حفظ حريم و حدّ و حدود مقام ولايت و امامت از مباني تشيّع است

 در مكتب تشيّع حريم و حدود مقام ولايت و منصب امامت بايد كاملاً مورد توجّه قرار گيرد، و هيچ فرد ديگري از هر طبقه و مرتبه نبايد در اين حريم و حرم داخل شود. تعابير و كلماتي كه در شرح و بيان احوال بزرگان و زعماي دين بكار مي‌رود بايد بطور كلّي با اصطلاحات و واژه‌ها و عبارات مستعمله در مورد أئمّه هدي عليهم السّلام تغاير و تمايز ماهوي داشته باشد؛ كه خداي نكرده تساهل و تسامح در اين مسأله موجب سخط و غضب ولي نعمت ما و خداي متعال خواهد شد.

 

تبيين مسأله امامت معصوم(ع) و امتياز او با ساير افراد بايد سرلوحة شعائر و مباني تشيّع قرار گيرد؛ و اين مسأله براي عموم، چه مسلمين و چه غير آنان روشن و مبرهن گردد كه مقام و موقعيّت امام معصوم عليه السّلام ماوراي انديشه و توهّمات بشري قرار دارد و هيچ فردي را نمي‌توان به او مقايسه نمود. و وصول به مرتبه و درجة امام عليه السّلام از طوق و طاقت افراد بشر خارج است، مگر آن عدّه قليل كه با قدم راسخ و همّتي عالي و عزمي متين و مجاهدات پيوسته و سلوك مسير إلي الله حجب ظلماني و نوراني نفس را طيّ نموده با وصول به مرتبة ولايت و تجرّد، در نفس امام عليه السّلام فاني و مندكّ گرديده‌اند؛ كه از اينان به عرفاي بالله و صاحبان ملك ولايت و حائزان مرتبة تجرّد مطلق و فناء في الله تعبير مي‌شود، و باقي افراد در مراتب مادون به حسب سعة وجودي و ادراكي خود قرار دارند.

 

در مكتب تشيّع همه چيز امام معصوم است و بس! و حديث شريف نبوي: إنّي تاركٌ فيكُم الثِّقلَينِ، كتابَ اللهِ و عِترَتي؛ و إنَّهما لَن يَفترِقَا حَتّي يَردا علَيَّ الحَوضَ ناظر به اين لطيفه مي‌باشد.

 

كتاب الله ناطق كه همان نفس مقدّس و ملكوتي امام معصوم مي‌باشد ناظر به دو جنبة تعليمي و تربيتي حقائق قرآن كريم است، و بدون آن تمسّك به قرآن جز گمراهي و ضلالت ثمره‌اي ببار نخواهد آورد. مشكلي كه برادران اهل سنّت ما با آن مواجه مي‌باشند، نسيان اين نكته حياتي و رها نمودن زمام امور دين و دنياي خود، و سپردن كشتي طوفان زده به دست امواج هولناك فتن و گردابهاي مخوف زمانه است. تسليم و تفويض زمام دين به دست افرادي همچون أبوحنيفه و غيره و حذف أئمّه هدي صلوات الله عليهم اجمعين، كه خداي متعال فقط و فقط اينان را لائق و قابل براي هدايت و دلالت خلق دانسته است ثمره‌اي جز حيرت و سرگشتگي در امور دين و دنياي آنان نخواهد داشت؛ و همين مسأله براي شيعه نيز صادق است. اگر ما ذرّه‌اي از اين مسير منحرف گرديم و بخواهيم خودسرانه مسيري جداي از مسير و ممشاي اهل بيت عصمت و طهارت بپيمائيم، و از فرامين و دستورات نوراني آنان به خواست خود و سليقة شخصي و رعايت مصالح دنيوي سر باز زنيم، به همان مهلكه و خسراني دچار خواهيم شد كه ساير فرق مسلمين به آن گرفتار شدند.

 

قيام سيّد الشّهداء(ع) حياتي ترين شاخص حقّ و باطل است

 

مسأله قيام حضرت سيّد الشّهداء(ع) و شهادت آن بزرگوار در فرهنگ تشيّع به عنوان حياتي‌ترين شاخص حقّ و باطل براي انسان در جميع مراتب و مراحل تكاملي آن قرار دارد،‌ و هيچ فردي را در هيچ مرتبه‌اي گزير و گريزي از اتّباع و پيروي آن حضرت در تمام مراحل و موقعيّتهاي مختلف اين حركت، چه قبل از عاشوراء‌ و چه پس از آن نمي‌باشد. زيرا اين واقعه با ويژگي‌هاي خود يك حادثه استثنائي در طول تاريخ بشريّت است كه خلق آن توسّط يك امام معصوم(ع) تحقّق پيدا كرده است نه يك فرد عادي و يا يك عالِم عادي.

 

ديدگاه فرهنگ شيعه نسبت به واقعة عاشوراء با ساير ديدگاهها نسبت به اين قضيّه يك تفاوت ماهوي و اساسي دارد؛ و به قول مولانا:

 

هر كسي از ظنّ خود شد يار من          وز درون من نجست اسرار من

 

مظلوميّت حضرت سيّد الشّهداء(ع) در فرهنگ تشيّع اين نيست كه گروهي از خدا بي‌خبر با يورش بر عدّه‌اي از ذراري و اولاد پيامبر آنان را از دم تيغ گذراندند و از بزرگ و كوچك، حتّي طفل شيرخوار نگذشتند و پس از شهادتشان اهل بيت رسول خدا را با آن وضع فجيع و شرم‌آور از اين شهر به آن شهر در شوارع و ملأ عامّ به اسارت و غل و زنجير كشاندند، و كردند آنچه را كه تاريخ از ذكر آن به شرم آيد!

 

مظلوميّت سيّد الشّهداء در اين است كه كسي به حقيقت و روح و جان اين حادثه پي نبرده، و از جاهل و عامي تا عالم و خبير همه و‌ همه اين واقعه را از دريچة نفس و روح آشفته و ناخالص و افكار كودكانه خود تفسير و توجيه مي‌كنند. عامي اين حادثه را به عنوان يك حادثه دلخراش و جانگداز مي‌نگرد، و از اين روي بر سر و سينة خود مي‌كوبد و اشك ماتم بر اين مصيبت از ديدگان مي‌افشاند. و بطور كلّي نكات عاطفي و احساسي اين حادثه آنچنان چشم و گوش و حواسّ او را بخود معطوف نموده است كه ديگر مجالي براي تأمّل و تفكّر در جنبة حياتي و اساسي اين واقعه، كه بر آن اساس تكوّن و تشكّل و هويّت واقعه كربلا نشأت گرفته است باقي نمي‌گذارد.

 

تحليل و بررسي تاريخ عاشوراء بعنوان واقعه‌اي احساسي و رنج و اِلم ظاهري، كه در يك طرف آن فرزند رسول خدا با اهل و عيالِ بي‌پناه خود و عدّه‌اي قليل از اصحاب و ياران مخلص، و در طرف ديگر يزيد پليد و دنيا باوران ستم پيشه و غدّار كه در لشكري انبوه براي هدم و محو نه مكتب رسول الله و مكتب ولايت،‌ بلكه براي قتل و نهب شخص آن حضرت و اهل بيتش قرار گرفته است، ‌ظلمي است فاحش و گناهي است نابخشودني كه صاحب اين مصيبت با تمام وجود خود از آن مبرّي و منزّه است.

 

حادثه عاشوراء هرچه بود و در هر بُعد از جنايت و وقاحت قرار داشت بالأخره سپري شد، و گريه و ماتم بر امري كه صدها سال از وقوع آن گذشته است چه دردي را دوا مي‌كند و چه نيازي را بر طرف مي‌نمايد؟ و آيا اين همه تأكيدات و دستورات متوافر و متكاثر از حضرات معصومين عليهم السّلام بر اقامة مجالس عزا و مصيبت و گريه بر مصائب سيّد و سالار شهداء و اهل بيت مظلومش فقط براي اين جهت بوده است؟ يا اينكه مقصود و منظور چيز ديگري است.

 

مجالس عزاداري سالار شهيدان از مباني اصيل خود فاصله گرفته است

 

و لذا مي‌بينيم كه متأسّفانه امروز مسأله مرثيه و روضه و عزاي حضرت أباعبدالله الحسين أرواحنا له الفداء از صورت منطقي و عبادي خود به جهات اعتباري و وهميّات دنيوي تغيير مسير و جهت داده است. هدف و غايت ذاكرين و نوحه خوانان بر هر چه پر رنگ و لعاب كردن ظاهري اين مصائب متمركز شده است؛ و تهييج احساسات مردم بخصوص طبقه جوان به هر وسيله و با هر تعبير و به هر ترفند و جلوه‌اي انجام مي‌پذيرد، و هر كه در اين راه موفّقتر است مطلوبتر است. و اگر بخواهيم قدري به خود جسارت دهيم و اين مجالس را با مجالس عادي ديگر مقايسه كنيم بايد بگوئيم به مجالس تئاتر و هنرپيشه‌گي أشبه است تا به مجالسي كه در خور شأن و متانت و منزلت يك امام معصوم عليه السّلام قرار دارد. و هدف از اين امور فقط گريه بيشتر و بر سر زدن بيشتر و فرياد زدن بيشتر است و بس!

 

گويا صاحب عزا و مصيبت به اين گريه‌ها و شيون‌هاي ما به اين نحو و اين كيفيّت نيازمند است، و به اين صورت او را از حالت غربت خارج نموده لباس عزّت و اقتدار را بر قامت او مي‌پوشانيم، و مظلوميّت را از دامان او مي‌زدائيم و به او اعلان مي‌كنيم: اي حسين! اگر در كربلا ياوري نداشتي كه به دفاع از تو برخيزد و حرم تو را در قبال اين گرگان بيابان محافظت نمايد، اكنون بيا و ببين كه اين جمع شيفتگان و عاشقانت چگونه در عزاي تو فرياد مي‌زنند و بر سر و روي خود مي‌كوبند و بر عزاي تو سرشك ماتم از ديده روان مي‌سازند!

 

سيّد الشّهداء(ع) از اين ديدگاه فقط يك فرد مظلوم و مقهور است كه با او به قساوت برخورد شده است، و اگر لشكريان يزيد با او به نحو ديگري برخورد مي‌نمودند‌ (مثلاً آنها را از آشاميدن آب منع نمي‌كردند، و يا طفل شيرخوارش را با تير جفا به شهادت نمي‌رساندند، و يا پس از شهادتش به حرم و خيام او يورش نمي‌آوردند و خيمه‌هاي او را به آتش نمي‌كشاندند، و يا اينكه اهل‌بيت او را در غل و زنجير در بيابانها به آن كيفيّت فجيع حركت نمي‌دادند و ...) ديگر بهانه و دستاويزي براي اين نحو از عزاداري و مصيبت وجود نداشت؛ چونان كه براي ساير أئمّه هدي عليهم‌ السّلام همچون امام مجتبي و حضرت سجّاد و غيره چنين نمي‌كنند، و در آن مجالس با يك تعزيه و ذكر مصيبت عادي مجلس را تمام مي‌كنند. بنابراين بخوبي روشن مي‌شود كه اينهمه شور و احساس و ابراز اندوه و ماتم بر حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام فقط به لحاظ كيفيّت استثنائي او در مسأله شهادت است، نه به جهت لحاظ مراتب امامت و ظلمي كه بر امام عليه السّلام از حيثيّت امامت و ولايت او رفته است، مانند ساير ائمّه ما عليهم السّلام.

 

البتّه نمي‌توان اين نكته را بر عوام خورده گرفت، زيرا آنان طبعاً با معارف و اصول اعتقادي اسلام چندان آشنا نمي‌باشند؛ و طبيعي است كه منظر و ديدگاه آنان نسبت به مسائل و حوادث تاريخي از اين دريچه كه دريچة حسّ‌ و عواطف است خواهد بود.

 

قيام سيّد الشّهداء(ع) را در مبارزه با ظلم نبايد منحصر نمود

 

و در مقابل اين ديدگاه عاميانه، ديدگاهي روشنفكرانه (به اصطلاح غير صحيح امروزي خود) نسبت به حضرت أباعبدالل(ع) وجود دارد. ديدگاهي كه تمام ظرفيّت و قابليّت و شخصيّت و شؤونات و مراتب كمال و فعليّت امام عليه السّلام را منحصراً در مسأله مبارزه با ظلم و ستم دربار امپراطوري و شاهنشاهي بني‌امّيه،‌ بخصوص يزيد پليد مي‌داند؛ و تنها و تنها از اين ديدگاه به شخصيّت و شؤونات امام(ع) مي‌نگرد. و اگر بخواهيم خيلي به اين ديدگاه از جنبة ساير مراتب امام(ع) امتياز بدهيم، بايد سهم ساير ابعاد وجودي او را در مقياس با مسأله مبارزه تنها ده درصد قرار دهيم، و نود درصد را صرفاً براي مبارزات او با دستگاه جائر اُموي در نظر بگيريم؛ و شخصيّت آن حضرت را به عنوان يك فرد مبارز و معارض با ظلم و فساد چونان ساير افرادي كه در طول تاريخ به اين مسأله پرداختند، مانند كاوة آهنگر و يعقوب ليث و ژاندارك و اقبال و گاندي و غيره كه چهرة بارز آنان در مسأله مبارزه با مفاسد و ستم حكّام و جبابرة زمان مجسّم و مشخّص است، بدانيم.

 

از اين ديدگاه امام(ع) را (چه سيّد الشّهداء و چه غير آن حضرت) تنها در بعد مبارزه با رژيم‌هاي ستمكار مي‌شناسند نه بيشتر، و براي تثبيت نقاط روشن و بارز امام عليه السّلام در طول زندگي به دنبال مبارزات او مي‌گردند، و اگر در صفحات تاريخ به اين مسأله برخورد نكنند يا نتوانند به شكل موجّه آنرا ارائه دهند، با هزار زحمت و مصيبت مبارزه‌اي را براي او مي‌تراشند و آنرا با هزار رنگ و لعاب در معرض افكار عموم قرار مي‌دهند، تا مبادا خداي نكرده بواسطه فقدان و يا ضعف در اين نكته مهمّ و حياتي (!!) نقصاني و ايرادي و خدشه‌اي بر مسألة امامت و ولايت و زعامت او وارد گردد!

 

در اين ديدگاه طبعاً بين أئمّه(ع) نسبت به اين مسأله به ميزان شدّت و ضعف آن اختلاف فاحشي بوجود خواهد آمد، و رتبة سيّد الشّهداء‌ عليه السّلام با برادر اكبر خود حضرت امام حسن مجتبي عليه السّلام تفاوت چشمگيري خواهد يافت؛ و نعوذ بالله منقصتي كه از اين باب بر سبط اكبر رسول خدا وارد مي‌آيد چه بسا مسأله امامت او را زير سؤال مي‌برد.

 

اين ديدگاه حتّي در خود زمان امام مجتبي عليه السّلام وجود داشته است، و پس از صلح با معاويه از طرف نزديكترين ياران خود مورد اعتراض و تعابيري قبيح و زننده قرار گرفته است.

 

مظلوميّت آن حضرت را بنگريد كه براي دفاع از آرمان و روش خود بايد از كلام نبوي كه فرمود: الحَسنُ و الحُسَينُ إمامانِ، قاما أو قَعَدا![2] استعانت بجويد، و بدينوسيله خود را از گزند آماج تيرهاي سبّ و دشنام و شناعت، آنهم توسّط اصحاب و ياران نزديك خود برهاند.[3]

 

اعتراض به امام مجتبي(ع) به عدم قيام ناشي از جهالت است

 

و از همه اينها گذشته، از آنجا كه اين مسأله در طول بيش از يكهزار سال براي آخرين پيشوا و امام ما حضرت بقيّى الله الأعظم أرواحنا فداه اتّفاق نيفتاده است، بايد گفت كه از همه بيشتر آن حضرت مورد اين اشكال و اعتراض قرار خواهند گرفت؛ و گويا به وظيفة امامت و زعامت خود ـ نعوذ بالله ـ در طيّ اين قرون و اعصار عمل ننموده‌اند!

 

اين ديدگاه همانند ديدگاه اوّل ناشي از جهل و عدم شناخت حقيقت امامت، و مسأله‌اي بدين خطيري را با ديد أحول و بيمار نگريستن، و امام را همچو خود دانستن و او را به خود قياس نمودن، و مشاعر او را در حدّ مشاعر و مدركات خود تنزّل دادن است؛ نَعُوذُ بالله مِن الجهلِ و الضَّلالةِ و البُعد و الغَواية.

 

اين طائفه نمي‌دانند كه سيّد الشّهداء(ع) قبل از خلق حادثه عاشوراء يك امام بود، امام معصوم. و ارزش تاريخ عاشوراء به حضور يك امام معصوم در آن است نه يك فرد عادي، ولو اينكه به هر مرتبه از مراتب علم و تقوي و تقرّب رسيده باشد. و به عبارت ديگر: اين امام معصوم است كه به حادثة عاشوراء عزّت و شرف و اعتبار و هويّت خاصّ مي‌بخشد، نه اينكه عاشوراء براي امام(ع) شرف و عزّت و آبرو آورده است. و اگر در اين حادثة عظما هر فرد ديگري با هر هويّت و شخصيّتي كه باشد زمام امور را به دست مي‌گرفت و اداره اين جريان را بعهده مي‌گرفت، ديگر عاشوراء عاشوراء نبود بلكه واقعه‌اي بود مانند ساير وقايع و حادثه‌اي بود همچون ساير حوادث بيشمار تاريخ، كه در آن به عدّه‌اي به ناحقّ ظلم و ستم رفته است و آنان مقهور و منكوب عدّه‌اي ستمكار و جنايتكار بوده‌اند.

 

ارزش تاريخ عاشورا به حضور امام معصوم در آن است

 

از اينجاست كه ما درمي‌يابيم در هيچ عصري هيچ واقعه‌اي را به واقعه عاشوراء نبايد قياس نمود، و خداي نكرده تعابيري كه حاكي از يك نوع وحدت و مشابهت بين اين وقايع با واقعة عاشوراء‌ بوجود مي‌آورد نبايد بكار بست، و از حدود تعيين شده توسّط حضرات معصومين عليهم السّلام نبايد تجاوز نمود.

 

در اين تصوّر نابجا و غلط نسبت به ساحت مقدّس حضرت مولي الكونين أبي‌‌عبدالله الحسين عليه السّلام، حقيقت و شؤون امامت بتمام معني الكلمه، و كيفيّت ربط امام با مبدأ أعلي و وساطت او بين ذات حق متعال و بين ساير مخلوقاتش (از مُبدَعات و مجرّدات و عالم طبع و مادّه) و تدبير تكويني در همة نفوس اشياء، و قوام حيات اشياء ملكي و ملكوتي به نفس قدسي آن حضرت، و ايصال همة مراتب تعيّنات به اصل و حقيقت خود تكويناً و واقعاً بطور كلّي فراموش شده است.

 

امام(ع) قلب عالم امكان، و سرّ حقيقت تنزّل فيض پروردگار در عوالم مادون ذات حقّ است. مشيّت و تقدير ارادة الهي توسّط نفس امام عليه السّلام در جميع عوالم ساري و جاري است؛ در آنجا كه ارادة حقّ بر قيام تعلّق گيرد قيام مي‌كند ولو اينكه يك نفر همراه و همگام با او نباشد، و در آنجا كه ارادة حقّ بر سكوت و سكون تعلّق پذيرد از خود اظهار سليقه و رويّه نمي‌كند، گرچه تمامي خلائق پشت سر او در حال انقياد و اطاعت باشند. او از خود گذشته است و به حقّ پيوسته است، و ديگر از پيش خود نظري ندارد و فكري سواي اراده و مشيّت حقّ در مخيّله او خطور نمي‌كند. فعل او فعل حقّ است و بر فعل حقّ ايراد و اعتراض جائي ندارد.

 

سكوت امام مجتبي(ع) به همان اندازه مورد رضا و مشيّت حقّ است كه قيام سيّد الشّهداء‌(ع)، بدون يك ذرّه و يا سر سوزني اختلاف و تفاوت. و اگر جز اين باشد در فعل حقّ قبح و شناعت به وجود مي‌آيد؛ تَعالَي اللهُ عن ذلكَ عُلُوًّا كبيرًا. و تا انسان به اين حقيقت نرسد دائماً در حال شكّ و ترديد و نوسان و اعتراض و ايراد اشكالات واهي و پوچ نسبت به امام معصوم عليه السّلام بسر خواهد برد. و در هر موقعيّتي و مناسبتي (بسته به حوادث و جريانات مناسب و يا نامناسب آن موقعيّت) حكمي و قضاوتي به مقتضاي فهم ناقص و توهّمات و تخيّلات خود نسبت به فعل امام(ع) خواهد نمود، و دائماً دچار تناقض و تضادهاي متولّدة از جريانات مشابه در زمينه‌ها و ظروف متفاوت خواهد گرديد. و از اين جا به اين حديث شريف نبوي مي‌رسيم كه فرمود: الحَسنُ و الحُسينُ إمامانِ، قاما أو قَعَدا!

 

دعوت امام(ع) به جهاد يا صلح تابع ارادة حقّ و شرائط زمان است

 

يك فرد شيعه به مقتضاي فرهنگ اصيل و ناب خود اوّل بايد امام را بشناسد، آنگاه به افعال و كردار او توجّه نمايد. و لذا مشاهده مي‌كنيم بسياري از بزرگان عصرِ امام(ع)، همچون برادر گرامي آن حضرت جناب محمّد حنفيّه و يا عبدالله بن جعفر طيّار و اُمّ سلمه زوجة مرضيّه رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم و ديگران، آن حضرت را از اقدام بر قيام برحذر مي‌داشتند، امّا آن حضرت توجّهي به نصائح و توصيه‌هاي آنان نفرمود. درحاليكه مشابه همين واقعه براي فرزند حضرت سجّاد عليه السّلام: جناب زيد بن عليّ بن الحسين اتّفاق افتاد، و امام باقر عليه السّلام او را از قيام عليه بني‌مروان برحذر داشت ولي او نپذيرفت و آن حضرت را متّهم به ترس و عدم جرأت عليه ظلم و ستم خلفاء نمود، و در نتيجه پس از يك نبرد سخت كه بين او و لشكريان بني‌مروان در حومة كوفه رخ داد به شهادت رسيد و جسدش چهار سال بر بالاي دار نمودار بود.[4]

 اگر قرار است امام(ع) هميشه دعوت به جهاد و معارضه عليه ظلم كند پس چرا امام باقر(ع) اين كار را نكرد؟ و اگر قرار بود سيّد الشّهداء هميشه معارضه و مبارزه با ظلم را سرلوحة برنامة تربيتي و ديني و اجتماعي خود قرار دهد، پس چرا به مدّت ده سال به حكومت معاويه پليد لعنى الله عليه تن در داد و عليه او اعلان جنگ نكرد؟

 و اگر گفته شود كه: زمانه و شرائط اجتماعي براي يك همچنين قيامي مساعد نبوده است؛ بايد نتيجه گرفت: پس فرق بين دو امام گذاردن، و يكي را فطرتاً و ذاتاً طالب صلح و آرامش و سكوت، و ديگري را مبارز و مجاهد و معارض دانستن اشتباهي است فاحش و خطائي است غير مقبول، كه ناشي از جهل و ناداني ما به حقيقت امامت و ولايت است؛ و بقول مولانا جلال الدّين بلخي:

 

كار پاكان را قياس از خود مگیر        گرچه باشد در نوشتن شير شير

 

جمله عالم زين سبب گمراه شد          كم كسي ز ابدال حقّ آگاه شد

 

همسري با انبياء‌ برداشتند          اولياء را همچو خود پنداشتند

 

اين ندانستند ايشان از عِمي           هست فرقي در ميان بي منتها

 

هر دوگون زنبور خوردند از محلّ           ليك شد زان نيش و زين ديگر عسل

 

هر دو گون آهو گيا خوردند و آب           زين يكي سرگين شد و زان مشك ناب

 

هر دو ني خوردند از يك آب خور              اين يكي خالي و آن ديگر شكر

 

صد هزاران اين چنين اشباه بين         فرقشان هفتاد ساله راه بين[5]

 

اشتباه ما در اين است كه مي‌آئيم فعل امام معصوم را با فعل عادي و پر از غلط و خطاي خود مقايسه مي‌كنيم. خيال مي‌كنيم چون امام در فلان مقطع و فلان شرائط قيام كرد پس هر كس ديگري مي‌تواند اين كار را انجام دهد، و يا اگر در فلان مسأله سكوت كرد بايد در همه جا ما هم سكوت كنيم، و يا اگر فلان سخن را در برهه‌اي بر زبان آورد ما هم مُجاز به همان قول و كردار خواهيم شد؛ و كلام معصوم را فراموش كرده‌ايم كه فرمودند: لا يُقاسُ بِنا أحد‏ٌ[6]، «هيچ فردي را نمي‌توان به ما قياس و تشبيه نمود!».
سيّد الشّهداء عليه السّلام فقط در حادثه كربلا تفسير و خلاصه نمي‌شود

 سيّد الشّهداء فقط در حادثه كربلا تعريف و تفسير نمي‌شود. حادثة كربلا يكي از هزاران هزار جلوه و ظهور اوست. مسأله كربلا با آن وسعت و عظمت و مراتبي كه دارد (كه حتّي در تصوّر و تخيّل كسي نمي‌گنجد) باز در مقايسه با منصب امامت و ولايت و شؤونات يك امام معصوم(ع) يمي است از اقيانوس،‌ و قطره‌اي است از بحار رحمت و فيضان امام(ع).

 اگر سيّد الشّهداء(ع) داراي افكاري همچو افكار ما، و روشي همچو روش و ممشاي ما مي‌بود، در همان هنگام كه در مكّه معظّمه بسر مي‌برد و شنيده بود كه يزيد عدّه‌اي را براي اغتيال و ترور او فرستاده است[7]، در مكّه مي‌ماند و شهادت خود را با ريختن خون خود در حرم الهي و بيت الله الحرام رقم مي‌زد تا بدينوسيله قباحت و وقاحت شخصيّت يزيد پليد را هرچه بهتر و بيشتر به همه عالم اعلان كند و بگويد: اين سفّاك جنايت پيشه آنقدر وقيح و بي‌شرم است كه حاضر است حتّي به قيمت هتك حرم امن الهي و مهبط وحي، خون فرزند رسول خدا را بريزد و از هيچ ستم و ظلمي إبا نداشته باشد.

 ولي بايد دانست كه سيّد الشّهداء قبل از هر چيز يك امام است؛ آنهم امام معصوم كه: الَّذينَ أذهَبَ اللهُ عَنهُم الرِّجْسَ أهلَ البيتِ و طَهَّرَهُم تَطهيرًا. و براي او احترام بيت الله الحرام و حفظ حرمت و حريم كعبه معظّمه و خانه خدا از اين مقصد مهم‌تر و ارزشمندتر است. او در هر حادثه و پديده‌اي اوّل خدا را مي‌بيند و آخر نيز خدا را مي‌بيند؛ بعكس ما كه اوّل خود را مي‌بينيم و شؤونات و شخصيّت خود را، و بعد با يك رنگ و لعاب الهي مي‌خواهيم فعل و عمل خود را به او مرتبط كنيم، و خدا را به عنوان سپر بلا براي پيشبرد مقاصد و اهداف خود بكار گيريم. ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا!

 و يا همچون حضرت مجتبي(ع) كه به برادرش سيّدالشّهداء(ع) وصيت فرمود: «راضي نيستم كه قطره خوني در تشييع جنازه من ريخته شود». و اينست فرق بين امام(ع) و غير امام از ساير افراد.

 و در اينجاست كه ديگر حادثه كربلا صورت ديگري بخود مي‌گيرد و از ساير حوادث مشابه ممتاز و جدا مي‌گردد. حادثه‌اي با ويژگي‌هاي خاصّ خود كه رهبري آنرا يك امام معصوم(ع) بعهده گرفته است؛ امامي كه با هر نفسش و با هر كلامش و با هر قدمش و با هر كردارش مظهر بروز و ظهور اسمي از اسماء كليّه الهيّه است، و در هر جلوه‌اش جلوه ذات سرمدي نمودار است. و اوست كه براي ابد بايد اُسوه قرار گيرد، زيرا او خداي مجسّم و مجسّد است، و عبد بايد از خدا اطاعت و انقياد داشته باشد نه از كس ديگر. و از اينروست كه حادثه عاشوراء اسوه و الگو است نه فقط در مورد جنگ و مبارزه‌اش، بلكه در هر دقيقه‌اش و هر لحظه‌اش، و در هر طور و جريانش.

 سيّد الشّهداء را بايد در تمام لحظات حيات مشاهده نمود: در دوران طفوليّت، در دوران جواني و شباب، در دوراني كه با برادر بزرگوارش حضرت امام حسن عليه السّلام در مدينه بسر مي‌بردند، و در دوراني كه تحت حكومت جائرانه معاويه روزگار مي‌گذراندند، و پس از آن تا لحظة شهادت را تماماً و تماماً بايد در يك رشته و يك نسق مورد تفسير و مداقّه قرار داد.

 و لذا مي‌بينيم كه از تمامي معصومين(ع) نسبت به واقعة عاشوراء سخن بميان آمده است، و همة‌ آنها به شيعيان در إحياء اين واقعة عظما و منحصر بفرد تاريخ توصيه‌ها و تأكيدهاي بليغ فرموده‌اند. با اينكه از صدر اسلام تا آن زمان و پس از آن وقايعي مشابه در جهاد با كفّار و مشركين، و يا در معارضه و مقابله با حكّام و خلفاء‌ جور افراد بسياري به فيض شهادت نائل آمده‌اند، امّا آنچه را كه دربارة شخصيّتهاي اين حادثه گفته شده است با آنان تفاوت چشمگيري داشته است.

 

مبارزه سيّد الشّهداء با يزيد مقدّمه إحياء سنن و بيان معارف است

 آنچه در اين نهضت بايد مورد توجّه قرار گيرد و بنظر مي‌رسد هر دو ديدگاه نسبت به آن غفلت ورزيده‌اند، جهت‌گيري و هدف اين قيام و انقلاب است. در ديدگاه دوّم آنچه بيش از همه چيز در اين نهضت شاخص و بارز است (بطوريكه ساير مسائل و مباني فكري و اعتقادي را تحت الشّعاع قرار داده است) مبارزه با ظلم و ستم حكومت جائره بني‌اميّه و مخالفت با خلافت يزيد است؛ و اين مسأله به عنوان اصل و هدف در اين قيام بچشم مي‌خورد. امّا در ديدگاه حقّ و تفسير صحيح از اين نهضت، موضوع معارضه و مخالفت با خلافت جائرانه بني‌اميّه به عنوان مقدّمه و مَعبري براي وصول به قيام به شعائر دين و احياء سنن و إعلاء رايت توحيد و معرفت است.

 پس غرض اصلي و مقصد امام(ع) احياء احكام و قوانين منسيّه در سنّت جدّش و پدرش مي‌باشد و بس، نه چيز ديگر! نه چون حكومتهاي جائرانه و غاصبانه بظاهر اسلامي چون خلفاء ثلاثه و بني‌اميّه و بني‌مروان و بني‌عبّاس كه هدف و مقصد أقصاي آنان كشورگشائي و توسعه قلمرو حكومت و استيلاء بر مال و جان و ناموس رعايا و استلاب اموال و غنائم ملل مي‌باشد.

 در ساير حكومتهاي اسلامي گرچه شعار، شعار توسعه و تبليغ اسلام است، امّا آنچه در باطن و ضمير سردمداران و زعماي آنان مي‌گذرد همان چيزي است كه گفته شد، و غير از آن هدفي و مقصودي در سر ندارند و سودائي در ضمير نمي‌پرورانند. و از اينجاست كه ما مي‌گوئيم: شيعه فقط بايد به عاشوراء نظر بيندازد و عاشوراء را الگو براي تمام حركات و سكنات و صلح‌ها و ستيزها و تندرويها و كندرويها و اقدامات و احتياطات خود قرار دهد. و آنان كه با چشمان دوبين و أحول خود بين اين دو امام (حضرت مجتبي و سيّد الشّهداء(ع)) تفاوت مي‌اندازند سخت در اشتباه و ضلالت افتاده‌اند و در حقّ اين دو بزرگوار راه جفا و ستم پيموده‌اند.
در مورد إحياء سنن مي‌فرمايد: إنّي لَم أخرُج أشِرًا و لا بَطِرًا و لا مُفسِدًا و لا ظالمًا ...

 خود آن حضرت در وصيّتش به محمّد بن حنفيّه هنگام خروج از مدينه مي‌فرمايد: إنّي لَمْ أخرُجْ أشِرًا ‌و لا بَطِرًا و لا مُفسِدًا و لا ظالمًا، و إنّما خَرجْتُ لِطَلبِ الإصلاحِ في اُمّةِ‌ جَدّي مُحمّدٍ صلّي الله عليه و آله؛ اُريدُ أن آمُرَ بالمَعروفِ و أنهَي عَنِ المُنكِر، و أسيرَ بسيرةِ‌ جَدّي و سيرةِ‌ أبي عليّ بنِ أبي‌طالبٍ(ع).[8]

 «من خروج نكردم از براي تفريح و تفرّج، و نه از براي استكبار و بلندمنشي، و نه از براي فساد و خرابي، و نه از براي ظلم و ستم و بيدادگري! بلكه خروج من براي اصلاح امّت جدّم محمّد صلّي الله عليه و آله مي‌باشد. من مي‌خواهم امر به معروف نمايم و نهي از منكر كنم و به سيره و سنّت جدّم، و آئين و روش پدرم عليّ بن أبي‌طالب(ع) رفتار كنم.»

 بديهي است در يك چنين شرائطي هدف و غايت اقصاي از خلقت و تربيت كه وصول به معرفت حضرت حقّ و طلوع خورشيد ولايت بر نفوس و قلوب بندگان است محقّق خواهد شد، و اين همان چيزي است كه سيّد الشّهداء در حادثه عاشوراء به دنبال آن حركت كرد؛ چنانچه خود حضرتش در اين باره مي‌فرمايد:
در بيان معارف فرمود: أيّها النّاسُ! إنّ اللهَ ما خَلَقَ خَلْقَ اللهِ إلاّ لِيَعرِفوهُ ...

 

أيُّها النّاسُ! إنّ اللهَ ما خَلَقَ خَلْقََ اللهِ إلاّ لِيَعرِفوهُ؛ فإذا عَرَفوهُ عَبَدوهُ، و استَغْنوا بِعبادتِه عَن عبادةِ ما سِواهُ. فقالَ رَجُلٌ: يابنَ رسولِ اللهِ! ما معرِفةُ اللهِ عَزّوجلَّ؟فقالَ: معرفةُ‌ أهلِ كلِّ زمانٍ، إمامَهُ الذّي يجِبُ عليهِم طاعَتُهُ.[9]

 «اي مردم! بدرستيكه خداوند خلق خود را نيافريده است مگر از براي آنكه به او معرفت و شناسائي پيدا كنند. پس زمانيكه او را بشناسند در مقام بندگي و عبوديّت او برمي‌آيند، و بواسطه عبادت و بندگي او از عبادت و بندگي غير او از جميع ماسوي مستغني مي‌گردند.

 در اينحال مردي گفت: اي پسر رسول خدا! معرفت خداوند عزّوجلّ چيست؟حضرت فرمود: معرفت و شناخت اهل هر زمان، امام خود را كه واجب است از او اطاعت و پيروي نمايند.»و همين امتياز و ويژگي است كه موجب شده است شيعه مسأله عزاداري و اقامه مجالس ذكر أباعبدالله عليه السّلام را براي هميشه بعنوان يك شعار حفظ نمايد، و از طرف معصومين بر آن تأكيد شده باشد.

 گرچه اقامة مجالس ذكر اهل بيت(ع) (چه در مواليدشان و چه در شهادتشان) به عنوان يك سنّت و دستور در فرهنگ تشيّع جاي خود را دارد، امّا إقامة مجالس عزاي سيّد و سالار شهداء حضرت أباعبدالله عليه السّلام در اين ميان از ويژگي‌ خاصّي برخوردار است، و همه معصومين عليهم السّلام بلا استثناء شيعيان را موظّف و مأمور به اقامة مجالس عزاي آن حضرت نموده‌اند.

 أبومحمد هارون بن موسي تلعكبري با سند متّصل خود از صفوان بن مهران روايت مي‌كند كه امام صادق عليه السّلام به او فرمودند:

 وقتيكه خورشيد در روز اربعين سيّد الشّهداء(ع) بالا آمد و ساعتي از روز سپري گشت زيارت مي‌كني آنحضرت را و مي‌گوئي: السَّلامُ عَلَي وَليِّ اللهِ و حَبيبِه ...[10]

 و نيز در كتاب «كامل الزّيارات» جعفر بن محمّد بن قولويه با سند متّصل خود از زرارى، از امام صادق عليه السّلام روايت مي‌كند كه فرمود: آسمان در ماتم امام حسين عليه السّلام چهل روز خون گريست

 اي زراره بدان! تحقيقاً آسمان به مدّت چهل روز بر حسين عليه السّلام خون گريست، و زمين به مدّت چهل روز تيره و تار گشت، و خورشيد به مدّت چهل روز با كسوف و حالت خونرنگ به اندوه و ماتم نشست، و كوهها قطعه قطعه گشت و درياها به تلاطم درآمد، و ملائكه تا چهل روز بر حسين عليه السّلام گريستند، و هيچ زني از ما خضاب ننمود و روغن و سرمه استفاده ننمود تا زمانيكه سر عبيدالله بن زياد را براي ما فرستادند ...[11]

 و نيز با سند خود از جابر، از امام باقر(ع) روايت مي‌كند كه فرمودند: آسمان پس از حضرت يحيي بن زكريّا جز بر حسين بن علي(ع) نگريست. و بر حسين به مدّت چهل شبانه روز آسمان بگريه در آمد.[12]

 و نيز در «كامل الزّيارات» با سند متّصل از عبدالخالق، از امام صادق(ع) روايت مي‌كند كه در تفسير آيه شريفه راجع به حضرت يحيي عليه السّلام لم نجعل له من قبل سمٌیا[13] «ما قبل از او بر كسي اين اسم را نگذارديم» فرمودند: اسم حسين(ع) اختصاص به آنحضرت دارد و كسي قبل از آن حضرت مسمّي به اين اسم نبوده است، و نيز يحيي بن زكريّا از اين جهت مانند سيّد الشّهداء(ع) مي‌باشد و كسي قبل از او به اين اسم ناميده نشده است؛ و آسمان بر مرگ كسي نگريست مگر بر آن دو كه به مدّت چهل روز بطول انجاميد.[14]

 و روايات در اين باب بيش از اين مقدار مي‌باشد كه جهت عدم تطويل از ذكر آن صرف نظر گرديد.

 [1] كافي (اصول) كتاب الايمان و الكفر (باب دعائم الاسلام) ج 2، حديث 1 و 3؛ بحار الأنوار، ج 68، ص 329، حديث 1

 [2]ـ «حسن و حسين هر دو امام‌اند چه قيام كنند و چه سكوت نمايند!»

 [3]ـ از جمله معترضين به امام مجتبي عليه السّلام: سليمان بن صُرَد خزاعي و حُجْر ابن عَديّ و سفيان بن أبي‌ليلي و أبي‌سعيد عقيصا بودند، كه در «بحار الأنوار» ج 4، ص 29 و «مناقب آل أبي‌طالب» ج 4، ص 35 و «الامامى و السّياسى» و «أخبار الطوال» و «مقاتل الطّالبيّين» و «رجال كشّي» موجود است.

 در «علل الشّرايع» ج 1، ص 211 نقل مي‌كند: ... أبي‌سعيد عقيصا مي‌گويد: به حسن بن عليّ بن أبي‌طالب گفتم: اي پسر رسول خدا! چرا با معاويه به سازش و مصالحه پرداختي درحاليكه مسلّماً مي‌دانستي تو بر حقّ مي‌باشي و معاويه بر ضلالت و بطلان؟

 پس او چنين فرمود: اي أبا سعيد! آيا من حجّت خداي متعال بر خلقش نمي‌باشم، و پس از پدرم امام بر مردم نيستم؟ گفتم: بلي چنين است!فرمود: آيا من همان فردي نيستم كه رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم دربارة من و برادرم فرمود: حسن و حسين هر دو امام‌اند چه قيام كنند و چه نكنند؟

 گفتم: بلي اين چنين است!فرمود: پس در اينصورت من امام هستم اگر برخيزم و امام هستم اگر بنشينم! اي أبا سعيد! من به همان دليلي با معاويه صلح نمودم كه رسول خدا قبل از من با بني‌ضمره و بني‌اشجع و اهل مكّه هنگام رجوع از حديبيّه مصالحه نمود؛ درحاليكه آنان به تنزيل قرآن كافر بودند و اصل آنرا انكار مي‌كردند، ولي معاويه و اصحاب او به تأويل قرآن (كه همان ولايت و امامت امام معصوم عليه السّلام است) كافر مي‌باشند و آنرا ردّ و انكار مي‌نمايند.

 اي أبا سعيد! اگر من از جانب خداي متعال امام بوده باشم، ديگر جائز نيست كه شخصي در عمل و رأي من تشكيك كند و آنرا بدور از مصلحت و واقع بپندارد (چه آن رأي بر سازش و مصالحه تعلّق بگيرد و يا بر جنگ و ستيز با اهل باطل و گمراهان) اگر چه علّت و دليل اين مسأله بر افراد مخفي باشد و علم به آن نداشته باشند. آيا نمي‌بيني كه خضر هنگامي كه سفينه را شكافت و جوان نورس را به قتل رساند و ديوار را تجديد بنا نمود مورد اعتراض و پرخاش موسي عليه السّلام قرار گرفت؛ زيرا موسي دليل اين رفتار را نمي‌‌دانست، و هنگامي كه خضر حقيقت ï ï مطلب را براي او آشكار و روشن نمود پذيرفت و قبول كرد. و اين چنين است مسأله من در سازش با معاويه! بنابراين اعتراض و پرخاش شما بر عمل من بواسطه جهل و ناداني شما است بر اسرار و مصالح امور، و اگر من اينكار را انجام نمي‌دادم يك نفر شيعه از شيعيان ما بر روي زمين باقي نمي‌ماند.

 و نيز در «تاريخ خلفاء» ص 74 مي‌گويد: اصحاب آن حضرت به او مي‌گفتند: اي كسي كه موجب ننگ و عار مؤمنين گشتي!! و او در پاسخ مي‌فرمود: ننگ و عار دنيوي بهتر از عذاب و آتش اخروي است. و شخصي به آن حضرت گفت: سلام بر تو اي ذليل و خوار كننده مؤمنين! و حضرت در پاسخ فرمود: من مؤمنين را ذليل نگردانيدم، وليكن دوست نداشتم شما را در راه سلطنت و حكومت به باد فنا بدهم!

 [4]ـ كافي‌، ج 1، ص 356، حديث 16

 [5]ـ مثنوي معنوي،‌ دفتر اوّل

 [6]ـ اين روايت در كتب فريقين آمده است: از شيعه در «علل الشّرايع»، «عيون أخبار الرّضا» عليه السّلام، «معاني الأخبار»، «الاختصاص»، «كشف الغمّى» و بعضي از كتب ديگر؛ و از اهل سنّت در «ذخائر العقبي»، «كنز العمّال»، «تاريخ دمشق»، و «ينابيع المودّى لذوي القربي».

 [7]ـ نفس المهموم، ص 163؛ مقتل الحسين عليه السّلام، مقرّم، ص 165

 [8]ـ لمعات الحسين، ص 11

 [9]ـ همان مصدر

 [10]ـ اقبال، ج 3، ص 101؛ وسائل الشيّعى، ج 14، ص 478

 [11]ـ كامل الزّيارات، ص 80، حديث 6

 [12]ـ همين مصدر، ص 90، حديث 9

 [13]ـ سوره مريم (19) ذيل آيه 7

 [14]ـ كامل الزّيارات، ص 90، حديث 8؛ بحار الأنوار، ج 45،‌ ص 211، حديث

 منبع: کتاب اربعین در فرهنگ شیعه - تالیف آیت الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی



کلمات کليدي : فلسفه قیام حضرت اباعبدالله الحسین(ع)
ارسال شده در مورخه : جمعه، 27 آذر ماه ، 1388 توسط alm  چاپ مطلب

مرتبط با موضوع :

 پیام فضلی نژاد ترور شد  [چهارشنبه، 5 اسفند ماه ، 1388]
 اربعین در فرهنگ شیعی  [سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388]
 مهم ترین دلیل بزرگداشت اربعین  [سه شنبه، 13 بهمن ماه ، 1388]
 فضیلت زیارت عاشورا بر سایر عبادات  [چهارشنبه، 23 دي ماه ، 1388]
 عوض های شهادت حسین(ع) در دنیا  [سه شنبه، 8 دي ماه ، 1388]
 قيام و شهادت حضرت مسلم بن‌عقيل  [جمعه، 6 آذر ماه ، 1388]
 عرفانِ سيدالشهداء عليه‏السلام  [جمعه، 6 آذر ماه ، 1388]
 هل من ناصر ينصرنی  [شنبه، 16 آبان ماه ، 1388]
 حمزه، مظهر رشادت و جهاد  [دوشنبه، 13 مهر ماه ، 1388]

نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : jod59cuc
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

اشتراک گذاري مطلب
موضوعات مرتبط

اهل البیت (ع)